کمی ملایم تر
Sat 28 Oct 2006
سلام: از اونجایی که یکی از خوانندگان عزیز از ریتم خشن سایت
اظهار نگرانی کردند و اکیدا از این جانب خواسته اند که کمی ملایم و
خوشبین باشم لذا اینجانب تصمیم گرفتم که یک بخش مفرح و با حال
به سایتم اضافه کنم.این بخش را " قصه های خاله سوسکه " نام دادم.
البته فکر نکنید که این قصه ها قصه های یک سوسک است و زبانم
لال اینجانب خل تشریف دارم. نه اینها قصه های من هستند اما این نام
را انتخاب کردم چون تنها مشوقم ایشان بودند که در ضمن بهترین
شنونده و دوستم نیز هستند. بگذریم... خوانندگان محترم و بیکار
توجه داشته باشند که اولین قصه ها ممکن است خیلی قدیمی باشند اما
اگر با من همراه باشید به قصه های " به روز " هم می رسیم.
قصه ی اول: آقای بیست میلیون دلاری
یکی بود یکی نبود در روزگار قدیم حدود هشت سال پیش یک شهری بود
به اسم ایران (البته این فقط یک تشابه اسمیه و این قصه هیچ ربطی به
کشور عزیزمون نداره) در اون شهر همه به خوبی و خوشی زندگی
می کردند . همه چیز در اون شهر از حرارت عشق سر شار بود حتی
ماشین هاشون هم عاشق بودن به طوری که به محض بیرون اومدن از
کارخونه از شدت عشق به طرز خارق العاده ای تو جاده آتش می گرفتند
( البته کارخونه ی مورد نظر اسمش ایران خودرو نبود)
تا اینکه یک روز یه آقای خوش تیپ و خوش پوش تصمیم گرفت که کمی
برای مردم هیجان درست کنه آخه مردم اون شهر در طول تاریخ زیادی
خوش بخت بودن و از این وضع خسته شده بودن...
خلاصه اون آقا یک روز رفت بالای سکوی اصلی شهر
و شروع کرد به حرف زدن...
حالا نزن و کی بزن...
اون به مردم گفت که می خواد زندون های زمونه رو خراب کنه ... گفت
که می خواد به مردم آزادی رو نشون بده... مردم هم همش هورا کشیدن
و کف زدن...
حرفای اون مرد خیلی قشنگ بودن و دل جوونا رو لرزوندن...
جوونا هم از فردا شروع کردن به اعتراض به حکومتشون که الا و بلا ما
آزادی میخواییم یالا...
چشمتون روز بد نبینه ... کار بالا گرفت...
توی اون شلوغی یک نفر بود که داد نمی زد... اون فقط می نوشت... یک
نفر که معنی آزادی رو می فهمید و فکر می کرد که مرد بیست میلیونی
هم می فهمه... یک نفر که درد ها رو می فهمید... اون مریم بود... یه
مریم سپید... مریم قصه ی ما هم همراه همسن و سالاش رفت تا آزادی رو
بدست بیاره...
داستان ادامه داشت تا اون روز... اون روز یه روز داغ بود... یه روز
پر هیجان...
از بد روزگار مریم قصه ی ما توی یه سن پر هیجان درست افتاده بود
توی یه جای پر هیجان اونم توی یه روز پر هیجان... تا مریم اومد حرف
بزنه یه دفعه...
فردای اون روز یه مریم مرده افتاده بود رو دست یه عاشق دل شکسته
کنار یه دهان بسته و یه پای شکسته و یه حنجره ی خسته... (به عاشق دل شکسته هم جوری که ناراحت نشه گفتن اگه نمی خوای
سرتم مثل دلت بشکنه نباید به کسی بگی که مریمت چه طوری شکسته)
روزبعد آقای بیست میلیونی رفت بالای سکو و گفت: من کی گفتم می خوام دیوارای اینجا رو خراب کنم من گفتم می خوام تو چارچوب
همین دیوارا آزادیتون رو زیاد کنم... بدحرفی زدم. همه گفتن نه والا...
بعدم همه رفتن تا به زندگی راحتشون
برسن.
آقای بیست میلیونی و همکاراشم چون دیدن ممکنه خبر بد توی روحیه ی
مردم تاثیر بذاره تصمیم گرفتن که دیگه درباره ی مریم و دوستاش
چیزی نگن... مردم هم چون یادشون نبود که مریم کی بود تصمیم گرفتن
زیاد به مغزشون فشار نیارن....
نتیجه ی اخلاقی اینکه: آدم نباید توی هر سنی هر جایی بره...
نتیجه ی اقتصادیم اینکه: آدم اگه می خواد پولدار بشه باید مواظب باشه که
جوون مرگ نشه...
این بود قصه ی ما ... بالا رفتیم ماست بود قصه ی ما راست بود دیگه پایین نیومدیم چون آسانسور خراب بود....
منتظر قصه های بعدی باشید...
.
لينك باكس پنگوين
Penguin Linksbox



