تبليغاتX
حرفی برای مریم سپید
حرفی برای مریم سپید
نغمه ی مصلوب
دیگه از این ملایم تر نمی شه!!! Sun 29 Oct 2006
 

سلام :  در راستای همون حرفای قبلی که اگه لطف کنید و ویل موستون

(ببخشید موشواره تون)رو کمی بچرخونید می تونید توی پنجره ی

پایینی بخونید می رم سراغ قصه ی بعدی خاله سوسکه:

 

قصه ی دوم: می خواهم زنده بمانم...

یکی بود یکی نبود سا لها پیش در شهر ایران(بازم می گم که این فقط

یه تشابه اسمیه و همه می دونن که هیچ ربطی به کشور عزیزمون

 نداره) یه جوونی بود که خیلی دوست داشت معلم بشه(البته چون

باباش مایه دار نبود واون با یه لیسانس از دانشگاه آزاد نتونسته بود

 کار گیر بیاره چاره ای جز معلم شدن نداشت)   بله بچه ها داشتم   

      می گفتم که جوون قصه ی ما فقط دوست داشت معلم بشه چون

شنیده بود که معلمی شغل انبیاست ...

خلاصه قهرمان قصه ی ما بالاخره بعد از چند سال حق التدریسی

تونست پیغمبر بشه ببخشید معلم بشه!

چند سالی به همین وضع گذشت... 

  ( نپرسید چند سا ل چون محا له که بهتون بگم ۲۵ سا  ل) 

        قهرمان ما که نتونسته بود توی این سا ل ها خونه ای

  دست و پا کنه وهنوز توی یه خونه ی  اجاره ای زندگی  می کرد

تصمیم گرفت که لا اقل برای همسر مهربونش یه ماشین بخره ...   

   با کلی وام و قسط و ضامن و... تونست یه پی کی مشکی بخره  

 ( البته پی کی های اونجا به خوبی پی کی های ما نیستن گفته باشم )

اولش خیلی خوب بود فقط در ماشین خوب بسته نمی شد که 

  قهر مان ما فکر کرد که مدلش اینطوریه... بگذریم چند وقتی گذشت

  تا اینکه یه روز یه مهمون براشون اومد . مهمون قصه ی ما که

  خیلی رک بود رو کرد به قهرمان ما و گفت: (( مرد حسابی تو که نه

 خونت فرش داره نه حتی کولر داری ماشین خریدنت چی بود  تازه

موبایلم که این  روزا توی همه ی بقا لیا  پیدا می شه نداری واقعا که 

 بی فکری!))  قهرمان ما با خودش فکر کرد خوب می خرم( خدا پدر

 قسطو بیامرزه) فردا اون رفت ویک کولر قسطی خرید . دو تا فرشم

خرید که مقداریشو چک داد بقیشم قسطی حساب کردن...

تازه آقای معلم داشت احساس خوشبختی می کرد که تلفنی بهش  

   خبر دادن که باباش مریض شده و حالش خیلی بده. اونم نشست 

   پشت ماشینش وعینهو تر میناتور گازشو گرفت. حالا نگاز و کی

بگاز... رسیده بود وسط بزرگراه که یه دفعه سر یه تقاطع که ماشینا

ترمز   کرده بودن متوجه شد که داره تصادف می کنه تا اومد مطمئن

بشه ماشینش محکم خورد پشت یه ماشینه دیگه...

به خودش که اومد دید دویست هزار تومن خسارت باید بده بعلاوه ی

اینکه ماشین خودشم اقلا سیصد تومنی خرج برداشته  تازه اگه 

 صافکار می تونست خوب درش بیاره بازم یه ملیونی افت قیمت پید ا

  میکرد... 

                                                                                                         راستی نگفتم که عمل پدرش هم هفتصد هزار تومن شد که آقا معلم 

 قصه ی ما با کمال میل همشو پرداخت کرد البته کمال میل که گفتم تا

 وقتی ادامه داشت که هنوز قهرمان ما نمی دونست که شرکت بیمه با

 استناد به بند 8 از تبصره ی 12 قانون 13 بیمه نامه با وقاحت تمام

 حتی یه شاهی هم از خرج عمل نمیده ...

وقایع اون چند روزه نه تنها همه ی حسا ب قهرمان ما رو خالی کر

د تازه کلی هم غرض جدید به غرضاش اضافه کرد...

روزها همین طوری پشت سر هم می گذشتند تا اون روز که تلفن زنگ

 زد یه نفر پشت گوشی داد میزد: بابا مرد حسابی تو که حسابت خالیه

 چرا چک میدی حالا نشونت می دم...

اما آقای معلم ناراحت نشد چون فردا قرار بود حقوق بدن...

 

اما بشنوید از حقوق...

بعد از 3 ساعت صف وکلی خستگی آقای معلم حقوقش رو گرفت البته

 رئیس بانک هم نا مردی نکرد و دسته چکش رو چون برای دومین بار

 برگشت خورده بود جلب کرد اما باز هم مهم نبود چون حالا دیگه اون

 حقوق گرفته بود اونم چقدر زیاد چهار صد هزار تومن  

  (آخه قهرمان ما 72 ساعت در هفته اضافه کاری داشت راستی هفته

  چند ساعته!!!) خلاصه بعد از ظهر شد و وقت تقسیم حقوق رسید ...

 وقتی قهرمان بلا منازع قصه ی ما قسط کولرو فرش و وام  و اجاره

 خانه و  قسط ماشین رو کنار گذاشت  متوجه شد که منفی هزار تومن

برایش باقی مانده ناگهان قهرمان قصه ی ما در درونش صدایی   

     شنید :((آخه جا قحط بود که ما گیر این بابا افتادیم ما باید بریم یه

   جای دیگه چون می خواهییم زندگی کنیم )) تازه قهرمان ما داشت

    می فهمید که این صدای اعضای بدنشه که یه دفعه حس کرد

داره  می میره قهرمان ماهم که تصمیم نداشت مانع کار عزرائیل بشه

  افتاد و مرد ...

بعد از مرگش   خونوادش با فروش اعضای بد نش تونستن کمی

زندگیشونو رونق بدن . اعضای بدنشم تا اونجایی که من خبر دارم از

 بدنهای جدیدشون راضی هستن...

 

و از اون به بعد همه به خوبی و خوشی به زندگیشون ادامه دادن...

و اینجاست که داستان علمی وآموزنده ی ما تموم میشه و شما 

  خواننده های بی کار هم احتمالا میرید سراغ یه وبلاگ  د یگه و

احتمالاهم با خودتون فکر نمی کنید که شاید من دوست داشته باشم

نظرتون رو بدونم و الا مرض که ندارم این چیزها رو براتون بنویسم

  به هر حال قصه ی من تموم شد...

 

بالا رفتیم ماست بود ... قصه ی ما راست بود ... دیگه پایین نیومدیم

چون آسانسور خراب بود... 

نوشته شده توسط مصطفی آصفی(وهاب) | موضوع: | لينک ثابت |

لينك باكس پنگوين Penguin Linksbox


 
Copyright © 2006 - Site bus: مصطفی آصفی(وهاب) & Designer: Hessam Sedaghati