تبليغاتX
حرفی برای مریم سپید
حرفی برای مریم سپید
نغمه ی مصلوب
بوف کور Fri 8 Jun 2007

من در حالی که بغلی شراب دستم بود، هراسان از روی چهارپایه پایین

جستم - نمی دانم چرا می لرزیدم - یک نوع لرزه پر از وحشت و کیف بود، مثل

اینکه از خواب گوارا و ترسناکی پریده باشم - بغلی شراب را زمین گذاشتم

و سرم را میان دو دستم گرفتم - چند دقیقه طول کشید؟  نمی دانم-

همینکه بخودم آمدم  بغلی شراب را برداشتم، وارد اطاق شدم ، دیدم عمویم

رفته و لای در اطاق را مثل دهن مرده باز گذاشته بود - اما زنگ خندهء خشک

پیرمرد هنوز توی گوشم صدا می کرد.

هوا تاریک می شد، چراغ دود می زد، ولی لرزهء مکیف و ترسناکی که در

خودم حس کرده بودم هنوز اثرش باقی بود - زندگی من از این لحظه تغییر

کرد - بیک نگاه کافی بود، برای اینکه آن فرشتهء آسمانی ،آن دختر اثيری،

تا آنجایی که فهم بشر از ادراک آن عاجز است تاثیر خودش را در من می گذارد.

در اين وقت از خود بی خود شده بودم؛ مثل اینکه من اسم او را قبلا

می دانسته ام.شرارهء چشمهایش، رنگش، بویش، حرکاتش همه بنظر من آشنا

می آمد، مثل اینکه روان من در زندگی پیشین در عالم مثال با روان او

همجوار بوده از یک اصل و یک ماده بوده و بایستی که به هم ملحق شده باشیم.

می بایستی در این زندگی نزدیک او بوده باشم.هرگز نمی خواستم او را لمس

بکنم، فقط اشعهء نامریی که از تن ما خارج و به هم آمیخته می شد کافی بود.

این پیش آمد وحشت انگیز که باولین نگاه بنظر من آشنا آمد، آیا همیشه دو نفر

عاشق همین احساس را نمی کنند که سابقا یکدیگر را دیده بودند، که رابطهء

مرموزی میان آنها وجود داشته است؟ در این دنیای پست یا عشق او را

می خواستم و یا عشق هیچکس را - آیا ممکن بود کس دیگری در من تاثیر

بکند؟ ولی خندهء خشک و زنندهء پیرمرد- این خندهء مشئوم رابطهء میان ما را

از هم پاره کرد.

تمام شب را باین فکر بودم. چندين بار خواستم بروم از روزنهء ديوار

نگاه بکنم ولی از صدای خندهء پیرمرد ترسیدم، روز بعد را بهمین فکر

بودم. آیا می توانستم از دیدارش بکلی چشم بپوشم؟ فردای آنروز بالاخره

با هزار ترس و لرز تصمیم گرفتم بغلی شراب را دوباره سر جایش بگذارم

ولی همین که پردهء جلو پستو را کنار زدم و نگاه کردم دیوار سیاه تاریک،

مانند همان تاریکی که سرتاسر زندگی مرا فرا گرفته بود - اصلا

هیچ منفذ و روزنه ای به خارج دیده نمی شد- روزنه چهارگوشهء دیوار

بکلی مسدود و از جنس آن شده بود، مثل اینکه از ابتدا وجود نداشته

است- چهارپایه را پیش کشیدم ولی هرچه دیوانه وار روی بدنهء دیوار مشت

میزدم و گوش میدادم یا جلوی چراغ نگاه می کردم کمترین نشانه ای از روزنهء

ديوار دیده نمی شد و به دیوار کلفت و قطور ضربه های من کارگر نبود - یکپارچه

سرب شده بود.

آیا میتوانستم بکلی صرف نظر کنم؟ اما دست خودم نبود، از این ببعد

مانند روحی که در شکنجه باشد، هر چه انتظار کشیدم - هر چه کشیک کشیدم،

هر چه جستجو کردم فایده ای نداشت.- تمام اطراف خانه مان را زیر پا کردم،

نه یک روز، نه دو روز؛ بلکه دو ماه و چهار روز مانند اشخاص خونی که

به محل جنایت خود برمی گردند،هر روز طرف غروب مثل مرغ

سرکنده دور خانه مان می گشتم، بطوریکه همهء سنگها و همهء ريگهای

اطراف آن را می شناختم. اما هیچ اثری از درخت سرو، از جوی آب و

از کسانی که آنجا دیده بودم پيدا نکردم - آنقدر شبها جلو مهتاب زانو

بزمین زدم، از درختها، از سنگها، از ماه که شاید او به ما نگاه کرده باشد،

استغاثه و تضرع کرده ام و همهء موجودات را به کمک طلبیده ام ولی کمترین

اثری از او ندیدم - اصلا فهمیدم که همهء این کارها بیهوده است، زیرا او

نمی توانست با چیزهای این دنیا رابطه و وابستگی داشته باشد -مثلا آبی

که او گیسوانش را با آن شستشو می داده بایستی از یک چشمهء منحصربفرد

ناشناس و یا غاری سحرآمیز بوده باشد. لباس او از تاروپود ابریشم و پنبهء

معمولی نبوده و دستهای  مادی ، دستهای آدمی آن را ندوخته بود - او یک

وجود برگزیده بود- فهمیدم که آن گلهای نیلوفر گل معمولی نبوده،

مطمئن شدم اگر آب معمولی برویش می زد صورتش می پلاسید و اگر با

انگشتان بلند و ظریفش گل نیلوفر معمولی را می چید انگشتش مثل ورق

گل پژمرده می شد.

همهء اینها را فهمیدم ،این دختر ، نه این فرشته، برای من سرچشمهء تعجب

و الهام ناگفتنی بود. وجودش لطف و دست نزدنی بود. او بود که حس

پرستش را در من تولید کرد. من مطمئنم که نگاه یک نفر بیگانه ، یکنفر آدم

معمولی او را کنفت و پژمرده می کرد.

از وقتی او را گم کردم ، از زمانیکه یک دیوار سنگین ،  یک سد نمناک

بدون روزنه بسنگینی سرب جلو من و او کشیده شد، حس کردم که زندگیم

برای همیشه بیهوده و گم شده است. اگر چه نوازش نگاه و کیف عمیقی

که  از دیدنش برده بودم یکطرفه بود و جوابی برایم نداشت؛ زیرا او مرا

ندیده بود، ولی من احتیاج باین چشمها داشتم و فقط یک نگاه او کافی بود

که همهء مشکلات فلسفی و معماهای الهی را برایم حل کند - بیک نگاه او

دیگر رمز و اسراری برایم وجود نداشت.

از این ببعد بمقدار مشروب و تریاک خودم افزودم، اما افسوس بجای

اینکه این داروهای ناامیدی فکر مرا فلج و کرخت بکند ، بجای اینکه

فراموش بکنم، روزبروز ، ساعت بساعت ، دقیقه بدقیقه فکر او ، اندام او ،

صورت او خیلی سخت تر از پیش جلوم مجسم می شد.

چگونه می توانستم فراموش بکنم؟ چشمهایم که باز بود و یا رویهم

می گذاشتم در خواب و در بیداری او جلو من بود. از میان روزنهء پستوی

اطاقم، مثل شبی که فکر و منطق مردم را فرا گرفته، از میان سوراخ

چهارگوشه که به بیرون باز می شد دایم جلو چشمم بود.

آسايش بمن حرام شده بود، چطور می توانستم آسايش داشته باشم؟

هر روز تنگ غروب عادت کرده بودم که به گردش بروم، نمی دانم چرا

می خواستم و اصرار داشتم که جوی آب، درخت سرو، و بتهء گل نيلوفر

را پیدا کنم - همان طوری که بتریاک عادت کرده بودم ، همانطور باین گردش

عادت داشتم ، مثل این که نیرویی مرا به این کار وادار می کرد.  در تمام راه

همه اش بفکر او بودم ، بیاد اولین دیداری که از او کرده بودم و می خواستم

محلی که روز سیزده بدر او را آنجا دیده بودم پیدا کنم.- اگر آنجا را

پیدا می کردم ، اگر می توانستم زیر آن درخت سرو بنشینم حتما در زندگی

من آرامشی تولید می شد - ولی افسوس بجز خاشاک و شن داغ و استخوان

دندهء اسب و سگی که روی خاکروبه ها بو می کشید چیز دیگری نبود- آیا

من حقیقتا با او ملاقات کرده بودم؟-هرگز ، فقط او را دزدکی و پنهانی

از یک سوراخ ، از یک روزنهء بدبخت پستوی اطاقم دیدم - مثل سگ

گرسنه ای که روی خاکروبه ها بو می کشد و جستجو می کند ، اما همین که از

دور زنبیل می آورند از ترس میرود پنهان می شود ، بعد برمی گردد که

تکه های لذيذ خودش را در خاکروبهء تازه جستجو بکند. منهم همان حال را

داشتم ، ولی این روزنه مسدود شده بود - برای من او یک دسته گل تر و

تازه بود که روی خاکروبه انداخته باشند.

شب آخری که مثل هر شب بگردش رفتم ، هوا گرفته و بارانی بود و مه

غلیظی در اطراف پیچیده بود - در هوای بارانی که از زنندگی  رنگ ها و

بی حیایی خطوط اشیا میکاهد ، من یکنوع آزادی و راحتی حس می کردم و

مثل این بود که باران افکار تاریک مرا می شست - در این شب آنچه که

نباید بشود شد - من بی اراده پرسه می زدم ولی در این ساعت های تنهایی،

در این دقیقه ها که درست مدت آن یادم نیست خیلی سخت تر از همیشه

صورت هول و محو او مثل این که از پشت ابر و دود ظاهر شده باشد صورت

بی حرکت و بی حالتش مثل نقاشی های روی جلد قلمدان جلو چشمم ظاهر

بود.

وقتی که برگشتم گمان می کنم خیلی از شب گذشته بود و مه انبوهی

در هوا متراکم بود، بطوری که درست جلو پایم را نمی ديدم. ولی از

روی عادت ، از روی حس مخصوصی که در من بیدار شده بود جلو در خانه ام که

رسیدم دیدم یک هیکل سیاهپوش ، هیکل زنی روی سکوی در خانه ام نشسته.

کبریت زدم که جای کلید را پیدا کنم  ولی نمی دانم چرا بی اراده چشمم

بطرف هیکل سیاهپوش متوجه شد و دو چشم مورب ، دو چشم درشت سیاه

که میان صورت مهتابی لاغری بود ، همان چشم هایی را که بصورت انسان

خیره میشد بی آنکه نگاه بکند شناختم، اگر او را سابق بر این ندیده بودم،

می شناختم-نه، گول نخورده بودم .این هیکل سیاهپوش او بود - من

مثل وقتی که آدم خواب می بیند ، خودش می داند که خواب است و می خواهد

بیدار بشود اما نمی تواند. مات و منگ ایستادم ، سر جای خودم خشک شدم-

کبریت تا ته سوخت و انگشتهایم را سوزانید، آنوقت یک مرتبه بخودم

آمدم، کلید را در قفل پیچاندم ، در باز شد، خودم را کنار کشیدم -او مثل

کسیکه راه رابشناسد از روی سکو بلند شد ، از دالان تاریک گذشت .در

اطاقم را باز کرد و منهم پشت سر او وارد اطاقم شدم. دستپاچه چراغ را

روشن کردم، دیدم او رفته روی تختخواب من دراز کشیده. صورتش در

سایه واقع شده بود. نمی دانستم که او مرا می بیند یا نه، صدایم را می توانست

بشنود یا نه ، ظاهرا نه حالت ترس داشت و نه میل مقاومت. مثل این بود

که بدون اراده آمده بود.-

آیا ناخوش بود، راهش را گم کرده بود؟ او بدون اراده مانند یکنفر

خوابگرد آمده بود - در این لحظه هیچ موجودی حالاتی را که طی کردم

نمی تواند تصور کند - یکجور درد گوارا و ناگفتنی حس کردم - نه، گول

نخورده بودم. این همان زن ، همان دختر بود که بدون تعجب ، بدون یک

کلمه حرف وارد اطاق من شده بود؛ همیشه پیش خودم تصور می کردم که

اولین برخورد ما همین طور خواهد بود.این حالت برایم حکم یک خواب

ژرف بی پایان را داشت چون باید بخواب خیلی عمیق رفت تا بشود چنین

خوابی را دید و این سکوت برایم حکم یک زندگی جاودانی را داشت،

چون در حالت ازل و ابد نمی شود حرف زد.

برای من او در عین حال یک زن بود و یک چیز ماوراء بشری با خودش

داشت. صورتش یک فراموشی گیج کنندهء همهء صورتهای آدم های دیگر را

برایم میآورد - بطوریکه از تماشای او لرزه به اندامم افتاد و زانوهایم

سست شد- در این لحظه تمام سرگذشت دردناک زندگی خودم را پشت

چشم های درشت ، چشمهای بی اندازه درشت او دیدم، چشم های تر و براق ،

مثل گوی الماس سیاهی که در اشک انداخته باشند-در چشم هایش- در

چشمهای سیاهش شب ابدی و تاریکی متراکمی را که جستجو می کردم پیدا

کردم و در سیاهی مهیب افسونگر آن غوطه ور شدم ، مثل این بود که

قوه ای را از درون وجودم بیرون می کشند، زمین زیر پایم میلرزید و اگر

زمین خورده بودم یک کیف ناگفتنی کرده بودم.

قلبم ایستاد ، جلو نفس خودم را گرفتم ، میترسیدم که نفس بکشم و او

مانند ابر یا دود ناپدید بشود، سکوت او حکم معجز را  داشت ، مثل این

بود که یک دیوار بلورین میان ما کشیده بودند، از این دم، از این ساعت

و یا ابدیت خفه می شدم - چشمهای خستهء او مثل  اینکه یک چیز غیرطبیعی

که همه کس نمی تواند ببیند ، مثل اینکه مرگ را دیده باشد ، آهسته بهم

رفت، پلکهای چشمش بسته شد و من مانند غریقی که بعد از تقلا و جان

کندن روی آب می آید از شدت حرارت تب بخودم لرزیدم و با سر آستین

عرق روی پیشانیم را پاک کردم.

صورت او همان حالت آرام و بی حرکت را داشت ولی مثل این بود

که تکیده تر و لاغرتر شده بود. همین طور دراز کشیده بود ناخن انگشت

سبابهء دست چپش را می جوید- رنگ صورتش مهتابی و از پشت رخت سیاه

نازکی که چسب تنش بود خط ساق پا ، بازو و دو طرف سینه و تمام تنش

پیدا بود.

برای این که او را بهتر ببینم من خم شدم، چون چشمهایش بسته شده

بود . اما هرچه بصورتش نگاه کردم مثل این بود که او از من بکلی دور

است- ناگهان حس کردم که من بهیچوجه از مکنونات قلب او خبر نداشتم

و هیچ رابطه ای بین ما وجود ندارد.

خواستم چیزی بگویم ولی ترسیدم گوش او ، گوشهای حساس او که

باید بیک موسیقی دور آسمانی و ملایم عادت داشته باشد از صدای من

متنفر بشود.

بفکرم رسید که شاید گرسنه و یا تشنه اش باشد ، رفتم در پستوی اطاقم

تا چیزی برایش پیدا کنم -اگر چه می دانستم که هیچ چیز در خانه به هم

نمیرسد- اما مثل اینکه به من الهام شد، بالای رف یک بغلی شراب کهنه که

از پدرم به من ارث رسیده بود داشتم-چهارپایه را گذاشتم- بغلی شراب را

پایین آوردم- پاورچین پاورچین کنار تختخواب رفتم، دیدم مانند بچهء

خسته و کوفته ای خوابیده بود. او کاملا خوابیده بود و مژه های بلندش

مثل مخمل بهم رفته بود- سربغلی را باز کردم و یک پیاله شراب از لای

دندان های کلید شده اش آهسته در دهن او ریختم.

برای اولین بار در زندگیم احساس آرامش ناگهان تولید شد. چون دیدم

این چشم ها بسته شده، مثل اینکه سلاتونی که مرا شکنجه می کرد و کابوسی

که با چنگال آهنیش درون مرا می فشرد، کمی آرام گرفت. صندلی خودم

را آوردم ، کنار تخت گذاشتم و بصورت او خیره شدم - چه صورت بچه-

گانه، چه حالت غريبی! آیا ممکن بود که اين زن، اين دختر ، یا اين فرشتهء

عذاب (چون نمی دانستم چه اسمی رویش بگذارم) آیا ممکن بود که این

زندگی دوگانه را داشته باشد؟آنقدر آرام ، آنقدر بی تکلف؟

حالا من می توانستم حرارت تنش را حس کنم و بوی نمناکی که از

گیسوان سنگین سیاهش متصاعد می شد  ببوسم-نمیدانم چرا دست لرزان خودم

را بلند کردم. چون دستم به اختیار خودم نبود و روی زلفش کشیدم - زلفی

که همیشه روی شقیقه هایش چسبیده بود-بعد انگشتانم را در زلفش فرو بردم-

موهای او سرد و نمناک بود-سرد، کاملا سرد. مثل اینکه چند روز

میگذشت که مرده بود-من اشتباه نکرده بودم، او مرده بود.دستم را از

توی پیش سینهء او برده روی پستان و قلبش گذاشتم - کمترین تپشی احساس

نمی شد، آینه را آوردم جلو بینی او گرفتم، ولی کمترین اثر از زندگی در او

وجود نداشت...

خواستم با حرارت تن خودم او را گرم بکنم ، حرارت خود را باو بدهم

و سردی مرگ را از او بگیرم شاید باین وسیله بتوانم روح خودم را در

کالبد او بدمم-لباسم را کندم رفتم روی تختخواب پهلویش خوابیدم-مثل

نر و مادهء مهر گیاه بهم چسبیده بودیم ، اصلا تن او مثل تن مادهء مهر گیاه

بود که از نر خودش جدا کرده باشند و همان عشق سوزان مهر گیاه را

داشت-دهنش گس و تلخ مزه ، طعم ته خیار را می داد- تمام تنش مثل

تگرگ سرد شده بود. حس می کردم که خون در شریانم منجمد میشد و این

سرما تا ته قلب نفوذ  می کرد- همهء کوششهای من بیهوده بود، از تخت

پایین آمدم ، رختم را پوشیدم.نه، دروغ نبود، او اینجا در اطاق من ، در

تختخواب من آمده تنش را بمن تسلیم کرد.تنش و روحش هر دو را بمن داد!

تا زنده بود، تا زمانی که چشم هایش از زندگی سرشار بود، فقط یادگار

چشمش مرا شکنجه می داد، ولی حالا بی حس و حرکت، سرد و با چشم های

بسته شده آمده خودش را تسلیم من کرد- با چشمهای بسته!

این همان کسی بود که تمام زندگی مرا زهرآلود کرده بود و یا اصلا

زندگی من مستعد بود که زهر آلود بشود و من بجز زندگی زهرآلود

زندگی دیگری را نمی توانستم داشته باشم-حالا اینجا در اطاقم تن و سایه اش

را بمن داد-روح شکننده و موقت او که هیچ رابطه ای با دنیای زمینیان

نداشت از میان لباس سیاه چین خورده اش آهسته بیرون آمد، از میان

جسمی که او را شکنجه می کرد و در دنیای سایه های سرگردان رفت، گویا

سایهء مرا هم با خودش برد. ولی تنش بی حس و حرکت آنجا افتاده بود-

عضلات نرم و لمس او، رگ و پی و استخون هایش منتظر پوسیده شدن بودند

و خوراک لذيذی برای کرم ها و موشهای  زیر زمین  تهیه شده بود- من

در این اطاق فقیر پر از نکبت و مسکنت، در اطاقی که مثل گور بود، در میان

تاریکی شب جاودانی که مرا فرا گرفته بود و به بدنهء ديوارها فرو رفته

بود. بایستی  یک شب بلند تاريک سرد و بی انتها در جوار مرده بسر ببرم-

با مردهء او- بنظرم آمد که تا دنیا دنیا است تا من بوده ام- یک مرده. یک مردهء

رد و بی حس و حرکت در اطاق تاريک با من بوده است.

در این لحظه افکارم منجمد شده بود، یک زندگی منحصر بفرد عجیب در

من تولید شد.چون زندگیم مربوط بهمهء هستیهایی میشد که دور من بودند،

بهمهء سایه هایی که در اطرافم میلرزیدند و وابستگی عمیق و جدایی ناپذير

با دنیا و حرکت موجودات و طبیعت داشتم و بوسیلهء رشته های نامریی

جریان اضطرابی بین من و همهء عناصر طبیعت برقرار شده بود - هیچگونه

فکر و خیالی بنظرم غیر طبیعی نمی آمد- من قادر بودم بآسانی برموز

نقاشی های قدیمی ، باسرار کتابهای مشکل فلسفه ، بحماقت ازلی اشکال و

انواع پی ببرم. زیرا در این لحظه من در گردش زمین و افلاک، در نشو و

نمای رستنیها و جنبش جانوران شرکت داشتم، گذشته و آینده ، دور و

نزدیک با زندگی احساساتی من شریک و توام شده بود.

در اينجور مواقع هر کس بیک عادت قوی زندگی خود ، به یک وسواس خود

پناهنده می شود: عرق خور میرود مست می کند ، نویسنده می نویسد، حجار

سنگ تراشی می کند و هرکدام دق دل و عقدهء خودشانرا بوسیلهء فرار در محرک

قوی زندگی خود خالی میکنند و در این مواقع است که یکنفر هنرمند حقیقی

می تواند از خودش شاهکاری بوجود بیاورد- ولی من ، من که بی ذوق و

بیچاره بودم، یک نقاش روی جلد قلمدان چه می توانستم بکنم؟ با این تصاویر

خشک و براق و بی روح که همه اش بیک شکل بود چه می توانستم بکشم که

شاهکار بشود ؟ اما در تمام هستی خودم ذوق سرشار و حرارت مفرطی حس

می کردم، یکجور ویر و شور مخصوصی بود ، می خواستم این چشمهایی که

برای همیشه بسته شده بود روی کاغذ بکشم و برای خودم نگهدارم.

این حس مرا وادار کرد که تصمیم خود را عملی بکنم، یعنی دست خودم

نبود. آنهم وقتی که آدم با یک مرده محبوس است - همین فکر شادی

مخصوصی در من تولید کرد.

بالاخره چراغ را که دود می کرد خاموش کردم، دو شمعدان آوردم و بالای

سر او روشن کردم - جلو نور لرزان شمع حالت صورتش آرامتر شد و در

سایه روشن اطاق حالت مرموز و اثیری بخودش گرفت - کاغذ و لوازم

کارم را برداشتم  آمدم کنار تخت او -چون دیگر این تخت مال او بود-

می خواستم این شکلی که خیلی آهسته و خرده خرده محکوم به تجزیه و نیستی

بود، این شکلی که ظاهرا بی حرکت و بیک حالت بود سر فارغ از رویش

بکشم ، روی کاغذ خطوط اصلی آنرا ضبط کنم .-همان خطوطی که از این

صورت در من موثر بود انتخاب بکنم.- نقاشی هرچند مختصر و ساده

باشد ولی باید تاثیر بکند و روحی داشته باشد ، اما من که عادت به نقاشی

چاپی روی جلد قلمدان کرده بودم حالا باید فکر خودم را بکار بیندازم و

 

***************************

 

زنده شده ، عشق من در کالبد او روح دمیده - اما از نزدیک بوی مرده،

بوی مردهء تجزیه شده را حس می کردم - روی تنش کرم های کوچک در هم

میلولیدند و دو مگس زنبور طلایی دور ا و جلو روشنایی شمع پرواز می-

کردند- او کاملا مرده بود ولی چرا، چطور چشمهایش باز شد؟ نمیدانم.

آیا در حالت رویا دیده بودم، آیا حقیقت داشت.

نمیخواهم کسی این پرسش را از من بکند، ولی اصل کار صورت او-

نه، چشمهایش بود و حالا این چشمها را داشتم ، روح چشمهایش را روی

کاغذ داشتم و دیگر تنش بدرد  من نمی خورد، این تنی که محکوم به نیستی

و طعمهء کرم ها و موشهای زیرزمین بود! حالا از این ببعد او در اختیار من

بود، نه من دست نشاندهء او. هر دقیقه که  مایل بودم می توانستم چشم هایش

را ببینم - نقاشی را با احتیاط  هر چه تمامتر بردم در قوطی حلبی خودم که

جای دخلم بود گذاشتم و در پستوی اطاقم پنهان کردم.

شب پاورچین پاورچین می رفت. گویا باندازهء کافی خستگی در کرده بود،

صداهای دور دست خفیف بگوش می رسید ، شاید یک مرغ یا پرندهء رهگذری

خواب میدید ، شاید گیاه ها میروییدند- در این وقت ستاره ای رنگ پریده

پشت توده های ابر ناپدید می شدند. روی صورتم نفس ملایم صبح را حس

کردم و در همین وقت بانگ خروس از دور بلند شد.

آیا با مرده چه می توانستم بکنم؟ با مرده ای که تنش شروع به تجزیه شدن

کرده بود! اول بخیالم رسید او را در اطاق خودم چال بکنم، بعد فکر ردم

او را ببرم بیرون و در چاهی بیندازم ،در چاهی که دور آن گل های نیلوفر

کبود روییده باشد-اما همهء این کارها برای این که کسی نبیند چقدر فکر، چقدر زحمت

و تردستی لازم داشت! بعلاوه نمی خواستم که نگاه بیگانه به او بیفتد ، همهء

اینکارها را می بایست به تنهایی و بدست خودم انجام بدهم-من بدرک،

اصلا زندگی من بعد از او چه فایده ای داشت؟ اما او، هرگز، هرگز هیچ کس از

مردمان معمولی ، هیچکس بغیر از من نمی بایستی که چشمش بمردهء او

بیفتد- او آمده بود در اطاق من ، جسم سرد و سایه اش را تسلیم من کرده

بود برای این که کس دیگری او را نبیند برای این که به نگاه بیگانه آلوده

نشود - بالاخره فکری به ذهنم رسید: اگر تن او را تکه تکه می کردم و در

چمدان کهنهء خودم می گذاشتم و با خود می بردم بیرون- دور ، خیلی دور

از چشم مردم و آن را چال می کردم.

این دفعه دیگر تردید نکردم ، کارد دسته استخوانی که در پستوی اطاقم

داشتم آوردم و خیلی با دقت اول لباس سیاه نازکی که مثل تار عنکبوت

او را در میان خودش محبوس کرده بود - تنها چیزیکه بدنش را پوشانده بود

پاره کردم- مثل این بود که او قد کشیده بود چون بلندتر از معمول بنظرم

جلوه کرد، بعد سرش را جدا کردم - چکه های خون لخته شدهء سرد از گلویش

بیرون آمد ، بعد دست ها و پاهایش را بریدم و همهء تن او را با اعضایش مرتب

در چمدان جا دادم و لباسش همان لباس سیاه را رویش کشیدم - در چمدان

را قفل کردم و کلیدش را در جیبم گذاشتم  - همینکه فارغ شدم نفس راحتی

کشیدم ، چمدان را برداشتم وزن کردم ، سنگین بود، هیچوقت آنقدر احساس

خستگی در من پیدا نشده بود - نه هرگز نمی توانستم چمدان را بتنهایی

با خودم ببرم.

هوا دوباره ابر و باران خفیفی شروع شده بود. از اطاقم بیرون رفتم

تا شاید کسی را پیدا کنم که چمدان را همراه من بیاورد-در آن حوالی

دیاری دیده نمی شد. کمی دورتر درست دقت کردم از پشت هوای مه آلود

پیرمردی  قوزی را دیدم که قوز کرده و زیر یک درخت سرو نشسته بود. صورتش را

که با شال گردن پهنی پیچیده بود دیده نمی شد - آهسته نزدیک او رفتم

هنوز چیزی نگفته بودم، پیرمرد خندهء دورگهء خشک و زننده ای کرد بطوریکه

موهای تنم راست شد و گفت :

«-اگه حمال خواستی من خودم حاضرم هان- یه کالسکهء نعش کش هم

دارم - من هر روز مرده ها رو می برم شاعبدالعظیم خاک میسپرم ها ، من

تابوت هم میسازم ، باندازهء هرکسی تابوت دارم بطوریکه مو نمیزنه، من

خودم حاضرم ، همین الان!...

نوشته شده توسط مصطفی آصفی(وهاب) | موضوع: | لينک ثابت |

لينك باكس پنگوين Penguin Linksbox


 
Copyright © 2006 - Site bus: مصطفی آصفی(وهاب) & Designer: Hessam Sedaghati