قهقه خندید بطوریکه شانه هایش میلرزید. من با دست اشاره بسمت خانه ام
کردم ولی او فرصت حرف زدن بمن نداد و گفت :
«- لازم نیس، من خونهء تو رو بلدم، همین الآن هان.»
از سر جایش بلند شد من بطرف خانه ام برگشتم ، رفتم در اطاقم و چمدان
مرده را بزحمت تا دم در آوردم. دیدم یک کالسکهء نعش کش کهنه و اسقاط دم
در است که بآن دو اسب سیاه لاغر مثل تشریح بسته شده بود - پیرمرد
قوزکرده آن بالا روی نشیمن نشسته بود و یک شلاق بلند در دست داشت،
ولی اصلا برنگشت بطرف من نگاه بکند - من چمدان را بزحمت در درون
کالسکه گذاشتم که میانش جای مخصوصی برای تابوت بود. خودم هم
رفتم بالا میان جای تابوت دراز کشیدم و سرم را روی لبهء آن گذاشتم تا
بتوانم اطراف را ببینم - بعد چمدان را روی سینه ام لغزانیدم و با دو دستم
محکم نگهداشتم.
شلاق در هوا صدا کرد ، اسبها نفس زنان براه افتادند ، از بینی آنها بخار
نفسشان مثل لولهء دود در هوای بارانی دیده می شد و خیزهای بلند و
ملایم بر می داشتند - دستهای لاغر آنها مثل دزدی که طبق قانون انگشتهایش
را بریده و در روغن داغ فرو کرده باشند آهسته بلند و بی صدا روی
زمین گذاشته می شد - صدای زنگوله های گردن آنها در هوای مرطوب
بآهنگ مخصوصی مترنم بود - یک نوع راحتی بی دلیل و نا گفتنی سرتا پای
مرا گرفته بود، بطوری که از حرکت کالسکهء نعش کش آب تو دلم تکان
نمیخورد - فقط سنگینی چمدان را روی قفسهء سینه ام حس میکردم.-
مردهء او، نعش او ، مثل این بود که همیشه این وزن روی سینهء مرا فشار
می داده. مه غلیظ اطراف جاده را گرفته بود. کالسگه با سرعت و راحتی
مخصوصی از کوه و دشت و رودخانه می گذشت، اطراف من یک چشم انداز
جدید و بیمانندی پیدا بود که نه در خواب و نه در بیداری دیده بودم.
کوههای بریده بریده ، درخت های عجیب و غریب توسری خورده ، نفرین -
زده از دو جانب جاده پیدا که از لابلای آن خانه های خاکستری رنگ
باشکال سه گوشه، مکعب و منشور و با پنجره های کوتاه و تاریک بدون
شییه دیده می شد - این پنجره ها بچشمهای گیج کسی که تب هذیانی داشته
باشد شبیه بود. نمی دانم دیوارها با خودشان چه داشتند که سرما و برودت
را تا قلب انسان انتقال می دادند. مثل این بود که هرگز یک موجود زنده
نمی وانست در این خانه ها مسکن داشته باشد، شاید برای سایهء موجودات
اثیری این خانه ها درست شده بود.
گویا کالسگه چی مرا از جادهء مخصوصی و یا از بیراهه می برد، بعضی
جاها فقط تنه های بریده و درختهای کج و کوله دور جاده را گرفته بودند و
پشت آنها خانه های پست و بلند ، بشکلهای هندسی ، مخروطی ، مخروط ناقص
با پنجره های باریک و کج دیده می شد که گل های نیلوفر کبود از لای آنها
در آمده بود و از در و دیوار بالا می رفت. این منظره یکمرتبه پشت مه
غلیظ ناپدید شد - ابرهای سنگین باردار قلهء کوهها را در میان گرفته میفشردند
و نم نم باران مانند کرد و غبار ویلان و بی تکلیف در هوا پراکنده شده بود .
بعد از آنکه مدتها رفتیم نزدیک یک کوه بلند بی آب و علف کالسگهء نعش کش
نگهداشت من چمدان را از روی سینه ام لغزانيدم و بلند شدم.
پشت کوه یک محوطهء خلوت ، آرام و باصفا بود، یک جایی که هرگز
ندیده بودم و نی شناختم ولی بنظرم آشنا آمد مثل اینکه خارج از تصور
من نبود - روی زمین از بته های نیلوفر کبود بی بو پوشیده شده بود، بنظر
میآمد که تاکنون کسی پایش را در این محل نگذاشته بود - من چمدان را
روی زمین گذاشتم ، پیرمرد کالسگه چی رویش را برگرداند و گفت :
-اینجا شاعبدالعظیمه ، جایی بهتر از این برات پیدا نمیشه ، پرنده
پر نمیزنه هان!...
من دست کردم جیبم کرایهء کالسگه چی را بپردازم ، دو قران و یک عباسی
بیشتر توی جیبم نبود . کالسگه چی خندهء خشک زننده ای کرد و گفت :
« -قابلی نداره، بعد می گیرم.خونت رو بلدم، دیگه با من کاری نداشتین
هان؟ همینقدر بدون که در قبر کنی من بی سررشته نیستم هان؟ خجالت نداره
بریم همینجا نزدیک رودخونه کنار درخت سرو یه گودال باندازهء چمدون
برات می کنم و می روم.»
پِرمرد با چالاکی مخصوصی که من نمی توانستم تصورش را بکنم از
نشیمن خود پایین جست. من چمدان را برداشتم و دو نفری رفتیم کنار تنهء
درختی که پهلوی رودخانهءخشکی بود او گفت :
-همینجا خوبه؟
و بی آنکه منتظر جواب من بشود با بیلچه و کلنگی که همراه داشت
مشغول کندن شد. من چمدان را زمین گذاشتم و سرجای خودم مات ایستاده
بودم. پیرمرد با پشت خمیده و چالاکی آدم کهنه کاری مشغول بود ، در ضمن
کند و کو چیزی شبیه کوزهء لعابی پیدا کرد آنرا در دستمال چرکی پیچیده بلند
شد و گفت :
اينهم گودال هان ، درس باندازه چمدونه ، مو نميزنه هان !
من دست کردم جيبم که مزدش را بدهم . دوقران و يک عباسی بيشتر نداشتم ،
پيرمرد خنده خشک چندش انگيزی کردو گفت :
- نمی خواد ، قابلی نداره . من خونتونو بلدم هان - وانگهی عوض
مزدم من يک کوزه پيدا کردم ، يه گلدون راغه ، ماله شهر قديم ری هان !
بعد با هيکل خميده قوز کرده اش می خنديد ! بطوريکه شانه هايش می لرزيد .
کوزه را که ميان دستمال چروکی بسته بود زير بغلش گرفته بود و
بطرف کالسکه نعش کش رفت و با چالاکی مخصوصی بالای نشيمن قرار گرفت .
شلاق در هوا صدا کرد ، اسبها نفس زنان براه افتادند ، صدای زنگوله گردن آنها
در هوای مرطوب به آهنگ مخصوصی مترنم بود و کم کم پشت توده مه از چشم من ناپديد شد.
همينکه تنها ماندم نفس راحتی کشيدم ، مثل اينکه بار سنگينی از روی سينه ام
برداشته شد و آرامش گوارايی سرتا پايم را فرا گرفت - دور خودم را
نگاه کردم : اينجا محوطه کوچکی بود که ميان تپه ها و کوههای کبود گير کرده بود .
روی يکرشته کوه آثار و بناهای قديمی با خشت های کلفت و يک رودخانه خشک
در آن نزديکی ديده می شد. - اين محل دنج، دورافتاده و بی سروصداا بود.
من از ته دل خوشحال بودم و پيش خودم فکر کردم اين چشمهای درشت وقتی که
از خواب زمينی بيدار می شد جايی به فراخور ساختمان و قيافه اش پيدا می کرد
وانگهی می بايستی که او دور از ساير مردم ، دور از مرده ديگران باشد
همانطوريکه در زندگيش دور از زندگی ديگران بود. چمدان را با احتياط
برداشتم و ميان گودال گذاشتم - گودال درست باندازه چمدان بود ، مو نميزد ،
ولی برای آخرين بار خواستم فقط يک بار در آن - در چمدان نگاه کنم .
دور خودم را نگاه کردم دياری ديده نمی شد ، کليد را از جيبم درآوردم و
در چمدان را باز کردم - اما وقتی که گوشه لباس سياه او را پس زدم
در ميان خون دلمه شده و کرمهايی که در هم می لوليدند دور چشم
درشت سياه ديدم که بدون حالت رک زده بمن نگاه می کرد و زندگی من
ته اين چشمها غرق شده بود.
بتعجيل در چمدان را بستم و خاک رويش ريختم بعد با لگد خاک را
محکم کردم ، رفتم از بته های نيلوفر کبود بی بو آوردم و روی خاکش نشا کردم ،
بعد قلبه سنگ و شن آورم و رويش پاشيدم تا اثر قبر اين کار را انجام دادم
که خودم هم نمی توانستم قبر او را از باقی زمين تشخيص بدهم .
کارم که تمام شد نگاهی بخودم انداختم ، ديدم لباسم خاک آلود ،
پاره و خون لخته شده سياهی به آن چسبيده بود ، دو مگس زنبور
طلايی دورم پرواز می کردند و کرمهای کوچکی به تنم چسبيده بود
که درهم می لوليدند خواستم لکه خون روی دامن لباسم را پاک کنم اما
هرچه آستينم را با آب دهن تر می کردم و رويش می ماليدم لکه خون بدتر
می دوانيد و غليظ تر می شد. بطوريکه بتمام تنم نشد می کرد و سرمای
لزج خون را روی تنم حس کردم .
نزديک غروب بود ، نم نم باران می آمد ، من بی اراده چرخ کالسکه
نعش کش را گرفتم و راه افتادم همينکه هوا تاريک شد جای چرخ
کالسکه نعش کش را گم کردم ، بی مقصد ، بی فکر و بی اراده
در تاريکی غليظ متراکم آهسته راه افتادم و نمی دانستم که بکجا
خواهم رسيد چون بعداز او ، بعد از اينکه آن چشمهای سياه درشت
را ميان خون دلمه شده ديده بودم ، در شب تاريکی ، درشت عميقی
که تا سرتاسر زندگی مرا فراگرفته بود راه می رفتم ، چون دو چشمی
که بمنزله چراغ آن بود برای هميشه خاموش شده بود و دراينصورت
برايم يکسان بود که بمکان و ماوايی برسم يا هرگز نرسم .
سکوت کامل فرمانروايی داشت ، بنظرم آمد که همه مرا ترک کرده بودند ،
بموجودات بی جان پناه بردم . رابطه ای بين من و جريان طبيعت ،
بين من و تاريکی عميقی که در روح من پايين آمده بود توليد شده بود -
اين سکوت يکجور زبانی است که ما نمی فهميم ، از شدت کيف سرم گيج رفت ؛
حالت قی بمن دست داد و پاهايم سست شد. خستگی بی پايانی در
خودم حس کردم ؛ رفتم در قبرستان کنار جاده روی سنگ قبری نشستم ،
سرم را ميان دو دستم گرفتم و بحال خودم حيران بودم - ناگهان صدای
خنده خشک زننده ای مرا بخودم آورد ، رويم را برگردانيدم و ديدم هيکلی
که سرورويش را با شال گردن پيچيده بود پهلويم نشسته بود و چيزی
در دستمال بسته زير بغلش بود ، رويش را بمن کرد و گفت :
- حتما تو می خواسی شهر بری ، راهو گم کردی هان ؟
لابد با خودت ميگی اين وقت شب من تو قبرسون چکار دارم .
- اما نترس ، سرو کار من با مرده هاس ، شغلم گورکنيس ،
بد کاری نيس هان ؟ من تمام را ه و چاههای اينجارو بلدم
- مثلا امروز رفتم يه قبر بکنم اين گلدون از زير خاک دراومد ،
ميدونی گلدون راغه ، مال شهر قديم ری هان ؟ اصلا قابلی نداره ،
من اين کوزه رو بتو ميدم بيادگار من داشته باش.
- هرگز ، قابلی نداره ، من تو رو می شناسم . خونت رو هم بلدم -
همين بغل ، من يه کالسکه نعش کش دارم بيا ترو به خونت برسونم هان ؟ -
دو قدم راس.
کوزه را در دامن من گذاشت و بلند شد- از زور خنده شانه هايش
می لرزيد ، من کوزه را بردشتم و دنبال هيکل قوز کرده پيرمرد راه افتادم .
سرپيچ جاده يک کالسکه نعش کش لکنته با دو اسب سياه لاغر ايستاده بود
- پيرمرد با چالاکی مخصوصی رفت بالای نشيمن نشست و من هم رفتم
درون کالسکه ميان جای مخصوصی که برای تابوت درست شده بود دراز
کشيدم و سرم را روی لبه بلند آن گذاشتم ، برای اينکه اطرافم را بتوانم
ببينم کوزه را روی سينه ام گذاشتم و با دستم آنرا نگهداشتم .
شلاق در هوا صدا کرد ، اسبها نفس زنان براه افتادند. خيزهای
بلند و ملايم برمی داشتند. پاهای آنها آهسته و بی صدا روی
زمين گذاشته می شد. صدای زنگوله گردن آنها در هوای
مرطوب به آهنگ مخصوصی مترنم بود - از پشت ابر ستاره ها
مثل حدقه چشمهای براقی که از ميان خون دلمه شده سياه بيرون
آمده باشند روی زمين را نگاه می کردند - آسايش گوارايی
سرتاپايم را فراگرفت ، فقط گلدان مثل وزن جسد مرده ای
روی سينه مرا می فشرد - درختهای پيچ در پيچ با شاخه ها ی
کج و کوله مثل اين بود که در تاريکی از ترس اينکه مبادا بلغزند
و زمين بخورند ، دست يکديگر را گرفته بودند . خانه های
عجيب و غريب به شکلهای بريده بريده هندسی با پنجره های
متروک سياه کنار جاده رنج کشيده بودند. ولی بدنه ديوار
اين خانه مانند کرم شبتاب تعشع کدر و ناخوشی از خود
متصاعد می کرد ، درختها بحالت ترسناکی دسته دسته ، رديف رديف ،
می گذشتند و از پی هم فرار می کردن ولی بنظر می آمد که ساقه
نيلوفرها توی پای آنها می پيچند و زمين می خورند .
بوی مرده ، بوی گوشت تجزيه شده همه جان مرا گرفته
بود گويا بوی مرده هميشه بجسم من فرو رفته بود و همه عمرم
من در يک تابوت سياه خوابيده بوده ام و يکنفر پيرمرد قوزی که
صورتش را نمی ديدم مرا ميان مه و سايه های گذرنده می گرداند.
کالسکه نعش کش ايستاد ، من کوزه را برداشتم و از کالسکه
پايين جستم . جلو در خانه ام بودم ، بتعجيل وارد اتاقم شدم ،
کوزه را روی ميز گذاشتم رفتم قوطی حلبی ، همان قوطی حلبی
که غلکم بود و در پستوی اطاقم قايم کرده بودم برداشتم آمدم دم
در که بجای مزد قوطی را به پيرمرد کالسکه چی بدهم ، ولی او
غيبش زد ه بود ، اثری از آثار او کالسکه اش ديده نمی شد -
دوباره مايوس باطاقم برگشتم ، چراغ را روشن کردم ، کوزه
را از ميان دستمال بيرون آوردم ، خاک روی آن را با آستينم
پاک کردم ، کوزه لعاب شفاف قديمی بنفش داشت که برنگ
زنبور طلايی خرد شده درآمده بود و يکطرف تنه آن بشکل
لوزی حاشيه ای از نيلوفر کبود رنگ داشت و ميان آن ...
ميان حاشيه لوزی صورت او ... صورت زنی کشيده
شده بود که چشم هايش سياه درشت ، درشت تر از معمول ،
چشمهای سرزنش دهنده داشت ، مثل اينکه از من گناه های
پوزش ناپذيری سر زده بود که خودم نمی دانستم .
چشمهای افسونگر که در عين حال مضطرب و متعجب ،
تهديد کننده و وعده دهنده بود . اين چشمها می ترسيد
و جذب می کرد و يک پرتو ماوراء طبيعی مست کننده در
ته آن می درخشيد . گونه های برجسته ، پيشانی بلند ،
ابروهای باريک بهم پيوسته ، لبهای گوشتالوی نيمه باز و
موهای نامرتب داشت که يک رشته از آن روی شقيقه هايش چسبيده بود .
تصويری را که ديشب از روی او کشيده بودم از توی قوطی حلبی
بيرون آوردم ، مقابله کردم ، با نقاشی کوزه ذره ای فرق نداشت ،
مثل اينکه عکس يکديگر بودند - هر دو آنها يکی و اصلا کار
يک نقاش بدبخت روی قلمدانساز بود - شايد روح نقاش کوزه
در موقع کشيدن در من حلول کرده بود و دست من به اختيار او
درآمده بود . آنها را نمی شد از هم تشخيص داد فقط نقاشی من
روی کاغذ بود ، در صورتيکه نقاشی روی کوزه لعاب شفاف
قديمی داشت که روح مرموز ، يک روح غريب غير معمولی با اين
تصوير داده بود و شراره روح شروری در ته چشمش میدرخشيد -
نه ، باورکردنی نبود ، همان چشمهای درشت بيفکر ، همان قيافه تودار
و در عين حال آزاد ! کسی نمی تواند پی ببرد که چه احساسی بمن دست داد.
می خواستم از خودم بگريزم - آيا چنين اتفاقی ممکن بود ؟
تمام بدبختيهاي زندگی ام دوباره جلو چشمم مجسم شد - آيا
فقط چشمهای يکنفر در زندگيم کافی نبود ؟ حالا دونفر با همان
چشمها ، چشمهاييکه مال او بود بمن نگاه می کردند ! نه ،
قطعا تحمل ناپذير بود - چشمی که خودش آنجا نزديک کوه
کنار تنه درخت سرو ، پهلوی رودخانه خشک بخاک سپرده
شده بود . زير گلهای نيلوفر کبود ، در ميان خون غليظ ،
درميان کرم و جانوران و گزندگانی که دور او جشن گرفته بودند
و ريشه گياهان بزودی در حدقه آن فرو ميرفت که شيره اش را بمکد حالا
بازندگی قوی سرشار بمن نگاه ميکرد !
من خودم را تا اين اندازه بدبخت و نفرين زده گمان نميکردم ، ولی
بواسطه حس جنايتی که در من پنها ن بود ، در عين حال خوشی
بی دليلی ، خوشی غريبی بمن دست داد - چون فهميدم که يکنفر
همدرد قديمی داشته ام - آيا اين نقاش قديم ، نقاشی که روی
اين کوزه را صدها شايد هزاران سال پيش نقاشی کرده بود
همدرد من نبود ؟ آيا همين عوالم مرا طی نکرده بود ؟
تا اين لحظه من خودم را بدبخت ترين موجودات می دانستم
ولی پی بردم زمانی که روی آن کوه ها در ، آن خانه ها و
آبادی های ويران ، که با خشت و زين ساخته شده بود مردمانی
زندگی می کردند که حالا استخوان آنها پوسيده شده و شايد ذرات
قسمت های مختلف تن آنها در گلها ی نيلوفر کبود زندگی ميکرد -
ميان اين مردمان يکنفر نقاش فلک زده ، يکنفر نقاش نفرين شده ،
شايد يکنفر قلمدان ساز بدبخت مثل من وجود داشته ، درست
مثل من - و حالا پی بردم ، فقط می توانستم بفهمم که او هم
در ميان دو چشم درشت سياه ميسوخته و ميگداخته - درست مثل
من - همين بمن دلداری ميداد .
بالاخره نقاشی خودم را پهلوی نقاشی کوزه گذاشتم ، بعد رفتم
منقل مخصوص خودم را درست کردم ، آتش که گل انداخت
آوردم جلوی نقاشيها گذاشتم - چند پک وافور کشيدم و در عالم
خلسه بعکسها خيره شدم ، چون ميخواستم افکار خودم را
جمع کنم و فقط دود اثيری ترياک بود که ميتوانست افکار مرا
جمع کند و استراحت فکری برايم توليد بکند .
هرچه ترياک برايم مانده بود کشيدم تا اين افيون غريب همه مشکلات
و پرده هايی که جلو چشم مرا گرفته بود ، اين همه يادگارهای
دوردست و بيش از انتظار بود : کم کم افکارم ، دقيق
بزرگ و افسون آميز شد ، در يک حالت نيمه خواب و
نيمه اغما فرورفتم .
بعد مثل اين بود که فشار و وزن روی سينه ام برداشته
شد . مثل اينکه قانون ثقل برای من وجود نداشت و
آزادانه دنبال افکارم که بزرگ ، لطيف و مو شکاف شده
بود پرواز می کردم - يک جور کيف عميق و ناگفتنی
سرتاپايم را فراگرفت . از قيد بار تنم آزاد شده بودم .
يک دنيای آرام ولی پر از اشکال و الوان افسونگر و گوارا -
بعد دنباله افکارم از هم گسيخته و در اين رنگها و اشکال حل
ميشد - در امواجی غوطه ور بودم که پر از نوازشهای
اثيری بود . صدای قلبم را ميشنيدم ، حرکت شريانم
را حس ميکردم . اين حالت برای من پر از معنی و کيف
بود.
از ته دل ميخواستم و آرزو می کردم که خودم را تسليم خواب
فراموشی بکنم . اگر اين فراموشی ممکن ميشد ، اگر
ميتوانست دوام داشته باشد ، اگر چشمهایم که بهم ميرفت
در وراء خواب آهسته در عدم صرف ميرفت و هستی خودم
را احساس نمي کردم ، اگر ممکن بود در يک لکه مرکب ،
در يک آهنگ موسيقی با شعاع رنگين تمام هستی م ممزوج
ميشد و بعد از اين امواج و اشکال آنقدر بزرگ ميشد و ميدوانيد
که بکلی محو و ناپديد ميشد بآرزوی خود رسيده بودم .
کم کم حالت خمودی و کرختی بمن دست داد ، مثل يکنوع
خستگی گوارا ويا امواج لطيفی بود که از تنم به بيرون تراوش ميکرد-
بعد حس کردم که زندگی من رو به قهقرا ميرفت . متدرجا
حالات و وقايع گذشته و يادگارهای پاک شده ، فراموش شده
زمان بچگی خودم را ميديدم - نه تنها ميديدم بلکه
در اين گيرو دارها شرکت داشتم و آنها را حس ميکردم ،
لحظه به لحظه کوچکتر و بچه تر میشدم بعد ناگهان افکارم
محو و تاريک شد ، بنظرم آمد که تمام هستی من سر يک چنگل
باريک آويخته شده و درته چاه عميق و تاريکی آويزان بودم
- بعد از سر چنگک رها شدم . ميلغزيدم و دور
ميشدم ولی بهيچ مانعی برنمی خوردم - يک پرتگاه بی پايان
در يک شب جاودانی بود - بعد از آن پرده های محو و پاک
شده پی در پی جلو چشمم نقش ميبست -يک لحظه فراموشی
محض را طی کردم - وقتيکه بخودم آمدم يک مرتبه خودم را
در اطاق کوچکی ديدم و بوضع مخصوصی بودم که بنظرم
غريب می آمد و در عين حال برايم طبيعی بود.
* * * * * * * * * * * * * * * *
در دنيای جديدی که بيدار شده بودم محيط و وضع آنجا
کاملا بمن آشنا و نزديک بود ، بطوری که بيش از زندگی و
محيط سابق خودم بآن انس داشتم - مثل اينکه انعکاس
زندگی حقيقی من بود - يک دنيای ديگر ولی بقدی بمن
نزديک و مربوط بود که بنظرم ميآمد در محيط اصلی خودم
برگشته ام - در يک دنيای قديمی اما در عين حال نزديکتر
و طبيعی تر متولد شده بودم .
هواهنوز گرگ و ميش بود . يک پيه سوز سرطاقچه اطاقم
ميسوخت ، يک رختخواب هم گوشه اطاق افتاده بود ولی
من بيدار بودم ، حس ميکردم که تنم داغ است و لکه های خون
به عبا و شال گردنم چسبيده بود ، دستهايم خونين بود . اما
با وجود تب و دوار سر يکنوع اضطراب و هيجان مخصوصی
در من توليأ شده بود که شديد تر از فکر محو کردن آثار خون بود ،
قوی تر از اين بود که داروغه بيايد و مرا دستگير کند - وانگهی
مدتها بود که منتظر بودم بدست داروغه بيفتم . ولی تصميم داشتم
که قبل از دستگير شدنم پياله شراب زهرآلود را که سر رف بود بيک
جرعه بنوشم - اين احتياج نوشتن بود که برايم يکجور
وظيفه اجباری شده بود ، ميخواستم اين ديوی که مدتها بود درون
مرا شکنجه ميکرد بيرون بکشم ، ميخواستم دل پری
خودم را روی کاغذ بياورم - بالاخره بعد از اندکی
ترديد پيه سوز را جلو کشيدم و اينطور شروع کردم :-
* * * * * * * * * * * * * * * *
من هميشه گمان ميکردم که خاموشی بهترين چيزها است .
گمان میکردم که بهتر است آدم مثل بوتيمار کنار دريا
بال و پر خود را بگستراند و تنها بنشيند - ولی حالا
ديگر دست خودم نيست چون آنچه که نبايد بشود شد
- کی ميداند ، شايد همين الان يا يک ساعت ديگر
يک دسته گزمه مست برای دستگير کردنم بيايند -
من هيچ مايل نيستم که لاشه خودم را نجات بدهم ،
بعلاوه جای انکار هم باقی نمانده ، برفرض هم که
لکه های خون را محو بکنم ولی قبل از اينکه بدست آنهابيفتم يک
پياله از آن بغلی شراب ، از شراب موروثی خودم که سر رف
گذاشته ام خواهم خورد .حالا ميخواهم سرتاسر زندگی خودم را مانند
خوشه انگور در دستم بفشارم و عصاره آنرا ، نه ، شراب آنرا ،
قطره قطره در گلوی خشک سايه ام مثل آب تربت بچکانم . فقط
ميخواهم پيش از آنکه بروم دردهايی که مرا خرده خرده مانند خوره
يا سلعه گوشه اين اطاق خورده است روی کاغذ بياورم .-چون باين
وسيله بهتر ميتوانم افکار خودم را مرتب و منظم بکنم - آيا مقصودم
نوشتن وصيت نامه است ؟ هرگز ، چون نه مال دارم که ديوان
بخورد و نه دين دارم که شيطان ببرد ،وانگهی چه چيزی روی
زمين ميتواند برايم کوچکترين ارزش را داشته باشد . - آنچه که زندگی
بوده است از دست داده ام ، گذاشتم و خواستم از دستم برود و بعد از آنکه
من رفتم ، بدرک ، ميخواهد کسی کاغذ
پاره ها ی مرا بخواند ، ميخواهد هفتاد سال سياه هم نخواند - من فقط
برای اين احتياج بنوشتن که عجالتا برايم ضروری شده است مينويسم -
من محتاجم ، بيش از پيش
محتاجم که افکار خودم را به موجود خيالی خودم ، به سايه خودم ارتباط بدهم -
اين سايه شومی که جلو روشنايی پيه سوز رویديوار خم شده و مثل اين است که آنچه که
مينويسم بدقت ميخواند و ميبلعد - اين سايه حتما بهتر از من ميفهمد !
فقط با سايه خودم خوب ميتوانم حرف بزنم ، اوست که مرا وادار بحرف زدن
ميکند ، فقط او می تواند مرا بشناسد او حتما می فهمد ... ميخواهم عصاره ،
نه ،شراب تلخ زندگی خودم را چکه چکه در گلوی خشک سايه ام چکانيده باو بگويم :
اين زندگی من است !هر کس ديروز مرا ديده ، جوان شکسته و
ناخوشیديده است ولی امروز پيرمرد قوزی می بيند که موهای سفيد ،
چشمهای واسوخته و لب شکری دارد . من ميترسم از پنجره اطاقم به
بيرون نگاه بکنم ، در آينه بخودم نگاه کنم . چون همه جا سايه های مضاعف
خودم را ميبينم - اما برای اينکه بتوانم زندگی خودم را برای سايه خميده ام
شرح بدهم بايد يک حکايت نقل بکنم - او ، چقد ر حکايتهايی راجع به ايام
طفوليت ،راجع بعشق ، جماع ، عروسی و مرگ وجود دارد و هيچکدام
حقيقت ندارد - من از قصه ها و عبارت پردازی خسته شده ام . من
سعی خواهم کرد که اين خوشه را بفشارم ولی آیادر آن کمترين اثر از حقيقت
وجود خواهد داشت يا نه - اين را ديگر نمی دانم - من نميدانم کجا هستم و
اين تکه آسمان بالای سرم ، يا اين چند وجب زمينی که رويش نشسته ام مال نيشابور
يا بلخ و يا بنارس است - در هر صورت من بهيچ چيز اطمينان ندارم .
من از بس چيزهای متناقض ديده و حرفهای جور بجور شنيده ام و از بسکه
ديد چشمهايم روی سطح اشياء مختلفساييده شده - اين قشر نازک و سختی
که روح پشت آن پنهان است ، حالا هيچ چيز باور نمی کنم - به ثقل و ثبوت
اشياء بحقايق آشکار و روشن همين الان هم شک دارم -نميدانم اگر انگشتانم را
به هاون سنگی گوشه حياطمان بزنم و از او بپرسم :آيا ثابت و محم هستی در
صورت جواب مثبت بايد حرف او را باور بکنم يا نه.آيا من يک موجود مجزا
و مشخص هستم .؟ نميدانم - ولی حالاکه در آينه نگاه کردم خودم را نشناختم .
نه ، آن (من) سابق مرده است ، تجزيه شده ، ولی هيچ سد و مانعی بين ما وجود ندارد.
بايد حکايت خودم را نقل بکنم ولی نميدانم بايد از کجا شروع کرد - سرتاسر زندگی
قصه و حکايت است . بايد خوشه انگور را بفشارم و شيره آنرا قاشق قاشق
در گلوی خشک اين سايه پير بريزم .
از کجا بايد شروع کرد ؟ چون همه فکر هايی که عجالتا در کله ام
ميجوشد ، مال همين الان است . ساعت و دقيقه و تاريخ ندارد - يک اتفاق
ديروز ممکن است برای من کهنه تر و بی تاثيرتر از يک اتفاق هزار سال
پيش باشد .
شايد از آنجاييکه همه روابط من با دنيای زنده ها بريده شده ، يادگارهای گذشته
جلو م نقش می بندد -گذشته ، آينده ، ساعت ، روز ، ماه و سال همه
برايم يکسان است . مراحل مختلف بچگی و پيری برای من جز حرفهای
پوچ چيزديگری نيست - فقط برای مردمان معمولی ، برای رجاله ها -
رجاله تشديد همين لغت را ميجستم ، برای رجاله ها که زندگی آنها موسم و
حد معينی دارد ، مثل فصلهای سال و در منطقه معتدل زندگی واقع
داشته مثل اينست که در يک منطقه سردسير و در تاريکی جاودانی گذشته
است ، در صورتی که ميان تنم هميشه يک شعله ميسوزد و مرا مثل شمع
آب ميکند.
ميان چهارديواری که اطاق مرا تشکيل ميدهد و حصاری که دور
زندگی و افکار من کشيده ، زندگی من مثل شمع خرده خرده آب ميشود ،
نه ، اشتباه ميکنم - مثل يک کنده هيزم تر است که گوشه ديگدان افتاده و
بآتش هيزمهای ديگر برشته و زغال شده ، ولی نه سوخته است و نه تر و
تازه مانده ، فقط از دود و دم ديگران خفه شده . اطاقم مثل همه اطاقها با خشت و
آجر روی خرابه هزاران خانه های قديمی ساخته شده ، بدنه سفيد
کرده و يک حاشيه کتيبه دارد - درست شبيه مقبره است - کمترين حالات
و جزئيات اطاقم کافی است که ساعتهای دراز فکر مرا بخودش مشغول
بکند ، مثل کار تنک کنج ديوار . چون از وقتی که بستری شده ام بکارهايم
کمتر رسيدگی ميکنند - ميخ طويله ای که بديوار کوبيده شده جای ننوی
من و زنم بوده و شايد بعدها هم وزن بچه های ديگر را متحمل شده است .
کمی پايين ميخ از گچ ديوار يک تخته ور آمده و از زيرش بوی اشياء و
موجوداتی که سابق بر اين در اين اطاق بوده اند اتشمام ميشود ، بوريکه
تا کنون هيچ جريان و باد ینتوانسته است اين بوهای سمج و تنبل و غليظ ر
پراکنده بکند : بوی عرق تن ، بوی ناخوشيهای قديمی ، بوهای دهن ،
بوی پا ، بوی تن شاش ، بوی روغن خراب شده ، حصير پوسيده و خاگينه
سوخته ، بوی پياز داغ ، بوی جوشانده ، بوی پنيرک و مامازی بچه ، بوی
اطاق پسری که تاز ه تکليف شده ، بخارهاييکه از کوچه آمده و بوهای
مرده يا در حال نزع که همه آنها هنوز زنده هستند و علامت مشخثه خود
نگه داشته اند . خيلی بوهای ديگر هم هست که اصل و منشاء آها معلوم
نيست ولی اثر خود را باقی گذاشته اند .
اطاقم يک پستوی تاريک و دو دريچه با خارج ، با دنيای رجاله ها دارد .
يکی از آنها رو بحياط خودمان باز ميشود و ديگری رو بکوچه است - از
آنجا مرا مربوط به شهر ری ميکند - شهری که عروس دنيا مينامند و
هزاران کوچه پس کوچه و خانه های توسری خورده ، و مدرسه و کاروانسرا
دارد - شهری که بزرگترين شهر دنيا بشمار ميآيد ، پشت اطاق من نفس
ميکشد و زندگی ميکند. اي«جا گوشه اطاقم وقتی که چشمهايم را بهم
ميگذارم سايه های محو و مخلوط شهر : آنچه که در من تاثير کرده با
کوشکها ، مسجدها و باغهايش همه جلو چشمم مجسم ميشود.
اين دو دريچه مرا با دنيای خارج ، با دنيای رجاله ها مربوط ميکند .
ولی در اطاقم ي: آينه بديوار است که صورت خودم را در آن می بينم و
در زندگی محدود من آينه مهمتر از دنيای رجاله ها اتس که با من هيچ
ربطی ندارد.
از تمام منظره شهر دکان قصابی حقيری جلو دريچه اطاق من است که
روزی دو گوسفند بمصرف ميرساند - هردفعه که از دريچه به بيرون نگاه
ميکنم مرد قصاب را می بينم ، هر روز دو يابوی سيای لاغر -
يابوهای تب لازمی که سرفه های عميق خشک ميکنند و دستهای خشکيده
آنها منتهی بسم شده ، مثل اينکه مطابق يک قانون وحشی دستهای آنها
را بريده و در روغن داغ فرو کرده اند و دو طرفشان لش گوسفند آويزان
شده ؛ جلو دکان ميآوردن . مرد قصاب دست چرب خود را بريش حنا بسته اش
ميکشد ، اول لاشه گوسفندها را با نگاه خريداری ورانداز ميکند ، بعد دو تا
از آنها را انختاب ميکند ، دنبه آنها را با دستش وزن ميکند ، بعد ميبرد
و به چنگک دکانش ميآويزد - يابوها نفس زنان براه می افتند . آنوقت
قصاب اين جسدهای خون آلود را با گردن ها بريده ، چشمهای رک زده
و پلکهای خون آلود که زا ميان کاسه سر کبودشان در آمده است نوازش
ميکند ، دست مالی ميکند ، بعد يک گز ليک دسته استخوانی برميدارد تن
آنها را بدقت تکه تکته ميکند و گوشت لخم را با تبسم بمشتريانش
می فروشد. تمام اينکارها را با چه لذتی انجام ميدهد ! من مطمئنم يکجور
کيف و لذت هم ميبرد - آن سگ زرد گردن کلفت هم که محله مان را
قرق کرده و هميشه با گردن کج و چشمهای بيگناه نگاه حسرت آميز
بدست قصاب ميکند ، آن سگ هم همه اينها را ميأاند - آن سگ هم ميداند
که قصاب از شغل خودش لذت ميبرد !
کمی دورتر زير يک اطاقی ، پيرمرد عجيبی نشسته که جلويش بساطی
پهن است . توی سفره او يک دستغاله ، دو تا نفل ، چند جور مهره رنگين ،
يک گز ليک ، يک تله موش ؛ يک گازانبر زنگ زده ، يک آب دوات کن ، يک
شانه دندانه شکسته ، يک بيلچه و يک کوزه لغابی گذاشته که رويش را
دستمال چک انداخته . ساعتها ، روزها ، ماه ها من ا زپشت دريچه باو نگاه
کرده ام ، هميشه با شال گردن چرک ، عبای ششتری ، يخه باز که از ميان او
پشم ها یسفيد سينه اش بيرون زده با پلکهای واسوخته که ناخوشی سمج
و بيحيايی آنرا ميخورد و طلسمی که ببازويش بسته بي: حلات نشسته
است . فقط شبهای جمعه با دندانهای زرد و افتاده اش قرآن ميخواند -
گويا از همين راه نان خودش را در ميآورد ؛ چون من هرگز نديده ام کسی
از او چيزی بخرد- مثل اينست که در کابوسهايی که ديده ام اغلب صورت
اي« مرد در آنها بوده است . پشت اين کله مازويی و تراشيده او که
دورش عمامه شير و شکری پيچيده ، پشت پيشانی کوتاه او چه افکار سمج
و احمقانه ای مثل علف هرزه روييده است ؟ گويا سفره روبروی پيرمرد و
بساط خنزر پنزر او با زندگيش رابطه مخصوص دارد. چند بار تصميم
گرفتم بروم با او حرف بزنم و يا چيزی از بساطش بخرم ، اما جرات نکردم .
دايه ام به من گفت اين مرد در جوانی کوزه گر بوده و فقط همين يکدانه کوزه را برای
خودش نگه داشته و حالا از خرده فروشی نان خودش را
درميآورد.
اينها رابطه من با دنيای خارجی بود ، اما از دنيای داخلی : فقط دايه ام
و يک زن لکاته برايم مانده بود . ولی ننجون دايه او هم هست ، دايه هردومان
است - چون نه تنها من و زنم خويش و قوم نزديک بوديم بلکه ننجون
هردومان را باهم شير داده بود. اصلا مادر او مادر من هم بود - چون من
اصلا ماد رو پدرم را نديده ام و مادر او آن زن بلند بالا که موهای خاکستری داشت
مرا بزرگ کرد . مادر او بود که مثل ماردم دوستش داشتم و برای
همين علاقه بود که دخترش را بزنی گرفتم .
از پدر و مادرم چند جور حکايت شنيده ام ، فقط يکی از اين حکايتها که
ننجون برايم نقل کرد ، پيش خودم تصور می کنم باشد - ننجون برايم گفت
که : پدر و عمويم برادر دوقلو بوده اند ، هردو آنها يک شکل ، يک قيافه و
يک اخلاق داشته اند و حتی صدايشان يکجور بوده بطوری که تشخيص آنها از يکديگر کار
آسانی نبوده است . علاوه بر اين يک رابطه معنوی و حس
همدردی هم بين آنها وجود داشته ، باين معنی که اگر يکی از آنها
ناخوش ميشده ديگری هم ناخوش ميشده است - بقول مردم مثل سيبی که
نصف کرده باشند - بالاخره - هردوی آ«ها شغل تجارت را پيش می گيرند و
در سن بيست سالگی بهندوستان ميروند و اجناس ری را از قبيل پارچه های مختلف
مثل : منيره ، پارچه گلدار ، پارچه پنبه ای ، جبه ، شال ، سوزن ، ظروف سفالی ،
گل سرشور و جلد قلمدان بهندوستان ميبردند و ميفروختند .
پدرم در شهر بنارس بوده و عمويم را بشهرهای ديگر هند برای کارهای
تجارتی ميفرستاده - بعد از مدتی پدرم عاشق يک دختر باکره بوگام داسی ،
رقاص معبد لينگم ميشود. کار اين دختر رقص مذهبی جل بت بزرگ لينگم
و خدمت بتکده بوده است - يک دختر خونگرم زيتونی با پستانهای ليمويی ،
چشمهای درشت مورب ، ابروهای باريک بهم پيوسته ، که ميانش را خال
سرخ ميگذاشته .
حالا میتوانم پيش خودم تصورش را بکنم که بوگام داسی ، يعنی مادرم
با ساری ابريشمی رنگين زر دوزی ، سينه باز ، سربند ديبا ، گيسوی سنگين
سياهی که مانند شب ازلی تاريک و در پشت سرش گره زده بود ، النگوهای
مج پا و مچ دستش ، حلقه طلايی که از پره بينی گذرانده بود ، چشمهای
درشت سياه خمار و مورب ، دندان های براق با حرکات آهسته موزونی که
بآهنگ سه تار و تنبک و تنبور و سنج و کرنا ميرقصيده - يک آهنگ ملايم و
يکنواخت که مردهای لخت شالمه بسته ميزده اند - آهنگ پر معنی که همه
اسرار جادوگری و خرافات و شهوت ها و دردهای مردم هند در آن مختصر
و جمعع شده بوده و بوسيله حرکات متناسب و اشارات شهوت انگيز -
حرکات مقدس - بوگام داسی مثل برگ گل باز ميشده ، لرزشی بطول شانه
و بازوهايش ميداده ، خم ميشده و دوباره جمع ميشده است ، اين حرکات که
مفهوم مخصوصی در بر داشته و بدون زبان حرف ميزده است ، چه تاثيری
ممکن است در پدرم کرده باشد - مخصوصا بوی عرق گس و يا فلفلی او
که مخلوط با عطر موگرا و روغن صندل ميشده ، بفهوم شهوتی اين منظره
می افزوده است - عطری که بوی شيره درخت های دوردست را دارد و
باحساسات دور و خفه شده جان ميدهد - بوی مجری دوا، بوی دواهايی
که در اطاق بچه داری نگهميدارند و از هن ميآيد - روغن های ناشناس
سرزمينی که پر از معنی و آداب و رسوم قديم است لابد بوی جوشانده های
مرا ميداده . همه اين ها يادگارهای دور و کشته شده پدرم را بيدار کرده -
پدرم بقدری شيفته بوگام داسی ميشود که بمذهب دختر رقاص - بمذهب
لينگم ميگورد ولی پس زا چندی که دختر آبستن ميشود او را از خدمت معبد
بيرون م يکنند.
من تازه بدنيا آمده بودم که عمويم از مسافرت خود به بنارس برميگردد
ولی مثل اينکه سليقه و عشق او هم با سليقه پدرم جور در ميآمده ، يکدل
نه صد دل عاشق مادر من ميشود و بالاخره او را گول ميزند ، چون شباهت
ظاهری و معنوی که با پدرم داشته اينکار را آسان میکند . همينکه قضيه
کشف ميشود مادرم ميگويد که هردو آنها را ترک خواهد کرد ، مگر باين
شرط که پدر و عمويم آزمايش مارناگ را بدهند و هرکدام از آنها که زنده
بمانند باو تعلق خواهد داشت.
آزمايش از اين قرار بوده که پدر و عمويم را بايستی در يک اطاق تاريک
مثل سياه چال با يک مارناگ بيندازند و هر يک از آنها که او را مار گزيد
طبيعتا فريا د ميزند ، آنوقت مارافسا در اطاق را باز ميکند و ديگری را
نجات ميدهد و بوگام داسی باو تعلق ميگيرد.
قبل از اينکه آنها را در سياه چال بيندازند پدرم از بوگام داسی خواهش
ميکند که يکبار ديگر جلو او برقصد ، رقص مقدس معبد را بکند ، او هم
قبول ميکند و به آهنگ نی لبک مار افسا جلو روشنايی مشعل با حرکات
پر معنی موزون و لغزنده ميرقصد و مثل مارناگ پيچ و تاب ميخورد - بعد
پدر و عمويم را در اطاق مخصوصی با مارناگ مياندازند - عوض فرياد
اظطراب انگيز ، يک ناله مخلوط با خنده چندشناکی بلند ميشود ، يک فرياد
ديوانه وار در را باز می کنند عمويم از اطاق بيبرون ميآيد - ولی صورتش
پير و شکسته و موهای سرش از شدت بيم و هراس ، صدای لغزش سوت
مار خشمگين که چشمهای گرد و شرربار و دندنهای زهر آگين داشته و
بدنش مرکب بوده از يک گردن دراز که متنهی بي: برجستگی شبيه بقاشق
ميشود - مطابق شرط و پيمان بوگام داسی متعلق به عمويم ميشود - يک چيز
وحشتناک معلوم نيست کسيکه بعد از آزمايش زنده مانده پدرم يا عمويم
بوده است .
چون در نتيجه اين آزمايش اختلال فکری برايش پيدا شده بوده زندگی
سابق خود را بکلی فراموش کرده و بچه را نميشناخته . از اين رو تصور
کرده اند که عمويم بوده است - آيا همه اين افسانه مربوط بزندگی من
نيست ، يا انعکاس اين خنده چندش انگيز و وحشت اين آزمايش تاثير خودش
را در من نگذاشته و مربوط به من نميشود ؟
از اين ببعد من بجز ي: نانخور زيادی و بيگانه چيز ديگری نبوده ام -
بالاخره همو يآ پدرم برای کارهای تجارتی خودش با بوگام داسی بهشر ری
رميگردد و مرا می آورد بدست خواهرش که عمه من باشد ميسپارد .
دايه ام گفت وقت خداحافظی مادرم يک بغلی شراب ارغوانی که در آن
زهر دندان ناگ ، مار هندی حل شده بود برای من بدست عمه ام ميسپارد.
يک بوگام داسی چه چيز بهتری می تواند برسم يادگار برای بچه اش بگذارد ؟
شراب ارغوانی ، اکسير مرگ که آسودگی هميشگی ميبخشد - شايد او هم
زندگی خودش را مثل خوشه انگور فشرده و شرابش را بمن بخشيده بود -
از همان زهری که پدرم را کشت - حالا می فهمم چه سوغات گرانبهايی
داده است !
آيا مادرم زنده است ؟ شايد الان که من مشغول نوشتن هستم او در ميدان
يک شهر دوردست هند ، جلو روشنايی مشعل مثل مار پيچ و تاب ميخورد
و ميرقصد - مثل اي«که مار ناگ او را گزيده باشد ، و زن و بچه و مردهای
کنجکاو و لخت دور او حلقه زده اند ، در حالي:ه پدر يا عمويم با موهای سفيد ،
قوزکرده ، کنار ميدان نشسته باو نگاه ميکند و ياد سياه چال ، صدای
سوت و لغزش مار خشمناک افتاده که سر خود را بلند می گيرد ، چشمهايش
برق ميزند ، گردنش مثل کفچه ميشود و خطی که شبيه عينک است
پشت گردنش برنگ خاکستری تيره نمودار می شود.
بهرحال ، من بچه شيرخوار بودم که در بغل همين ننجون گذاشتندم و
ننجون دختر عمه ام ، همين زن لکاته مرا هم شير ميداده است . و من زير
دست عمه ام آن زن بلند بالا که موهای خاکستری روی پيشانيش بود ، در همين
خانه با دخترش بزرگ شدم .
- از وقتی که خودم را شناختم ، عمه ام را بجای مادر خودم گرفتم و
او را دوست داشتم بقدری که دخترش ، همين خواهر شيری
خودم را بعدها چون شبيه او بود بزنی گرفتم.
يعنی مجبور شدم او را بگيرم ؛ فقط يکبار اين دختر خودش را بمن تسليم
کرد ، هيچوقت فراموش نخواهم کرد . آنهم سر بالين مادر مرده اش بود -
خيلی از شب گذشته بود ، من برای آخرين وداع همينکه همه اهل خانه
بخواب رفتند با پيراهن وزير شلواری بلند شدم ، در اطاق مرده رفتم . ديدم
دو شمع کافوری بالای سرش ميسوخت. يک قرآن روی شکمش گذاشته
بودند برای اينکه شيطان در جسمش حلول نکند - پارچه روی صورتش را
که پس زدم عمه ام را با آن قيافه با وقار و گيرنده اش ديدم . مثل اينکه همه
علاقه های زمينی در صورت او بتحليل رفته بود. يک حالتی که مرا وادار
بکرنش ميکرد. ولی در عين حال مرگ بنظرم اتفاق معمولی و طبيعی آمد -
لبخند تمسخر آميزی که گوشه لب او خشک شده بود . خواستم دستش را
ببوسم و از اطاق خارج شوم ، ولی رويم را که برگردانيدم با تعجب ديدم
همين لاته که حالا زنم است وارد شد و روبروی مادر مرده ، مادرش با چه
حرارتی خودش را بمن چسبانيد ، مرا بسوی خودش می کشيد و چه بوسه های
آبداری از من کرد ! من از زور خجالت ميخواستم بزمين فرو بروم . اما
تکليفم را نميدانستم ، مرده با دندانهای ريک زده اش مثل اين بود که ما را
مسخره کرده بود - بنظرم آمد که حالت لبخند آرام مرده عوض شده بود -
من بی اختيار او را در آغوش کشيدم و بوسيدم ، ولی در همين لحظه پرده اطاق
مجاور پس رفت و شوهر عمه ام ، پدر همين لکاته قوز کرده و شال گردن بسته وارد
اتاق شد.



